دلتنگی

به گذشته که نگاه میکنم......

گاهی وقتی به گذشته  نگاه می کنم لحظاتی را می بینم که نامشان فرصت بود و من نتوانستم آن را در دستانم بگیرم آهی میکشم وسرم را به طرف دیگر گذشته بر میگردانم اوقات تلخیها  خودشان را نشان میدهند و روی افکار آدم خوب بلدند چطور رژه برند  دندانهایم را روی هم میفشارم وزود سرم رو به طرف دیگر گذشته برمی گردانم تا آنها را نبینم و بعد لحظات خوش گذشته را می بینم که هرگز دیگر آنها را نخواهم داشت و حسرت بر انگیزند اشک در چشمهایم حلقه میزند و جایی را تا فرود آمدنش نمی بینم .به خودم که میام میبینم واقعا نمیتونم اون فرصت ولحظات خوب رو و لحظات تلخ رو داشته باشم یا عوضش کنم نفس عمیقی میکشم و میگم واقعا گذشته رو بالا پایین کردن هیچی جز آه و حسرت و ناراحتی نداره .....گذشته اسمش روش هست به دردم نمیخوره که واسش حتی فکرکنم اما گاهی میشه عبرت گرفت اونوقت که نتیجه اش رو داده .....

به آینده که نگاه میکنم.....

میگم شاید بشه با یه کارایی اوقات فوق العاده ای برای خودم جور کنم یکهویی افکار خوش هی پشت سر هم میان و میرن و یه وقت میبینم اووووووووووووووووووه ......بابا چقدر تو مالیخولیا خودم رو پیچوندم میگم هه از کجا معلوم که اونطور میخوام بشه من که از آینده دستتم کوتاهه.صورت پژمرده ای به چهره ام می شینه و یکی تو دلم میگه برو بابا خوش خیال........

به حال که نگاه میکنم .....

دستم میخوره به صورتم و به خودم میام و یکی تو دلم میگه حالا راه رو درست اومدی تو میتونی الان خودتو لمس کنی پس بابا تو الان هستی و الان باید دست به کار بشی و کارهای نکرده گذشته ات و کارهای خواستنی آینده ات رو بسازی و بیابی ......یه لبخند گنده رو صورتم میرقصه و احساس فوق العاده به من میده .........فقط اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالان.   

نوشته از خوده zjs: